درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان عشق و آدرس lovely67.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان



نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 3
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 3
بازدید ماه : 3
بازدید کل : 48255
تعداد مطالب : 45
تعداد نظرات : 43
تعداد آنلاین : 1



تصاویر زیباسازی نایت اسکین
************

برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

***************** href="http://eslahgar-iri.blogfa.com/" target="_blank">src="http://up98.org/upload/server1/02/j/2eejir5ji3lxrulukfmt.jpg" border="0" alt="جنبش مجازی اصلاح گران جوان"width="150" height="70">
ஜ۩۞۩ஜتقدیم به عشقم ஜ۩۞۩ஜ
چهار شنبه 10 خرداد 1391برچسب:, :: 8:56 ::  نويسنده : مرضیه       

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد
...

گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد

با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد

دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد



سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 18:59 ::  نويسنده : مرضیه       

این روزها

آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای

خشک شدن نیست

***********************

تمام درد من این است
.
.
.
یک نفر در زندگی من هست
.
.
.
که نیست

********************
جلوتر نیا!

خاکستر می شوی.

اینجا دلی را سوزانده اند...
 

**************************************


دلتنگی

عین آتش زیر خاکستر است

گاهی فکر میکنی تمام شده

 



سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:, :: 18:50 ::  نويسنده : مرضیه       

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند



چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 17:54 ::  نويسنده : مرضیه       

 

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم
دروغ وبی
اساس بود و در حقیقت نفرت به تو
روز به روز زیادتر میشود و هرچه
بیشتر ترا میشناسم
پستی و وقاحت تو
بیشتر در نظرم آشکار میگردد
در
قلب خود احساس میکنم که ناچارباید
از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

 شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم
طبیعت و زمانه روح
پلیدت را آشکار ساخت و
بسیاری از
اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد
اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پریشانی و بد ختی خواهم
گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هیچگاه بتو رام
نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته
متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که
از تو میخواهم آنچه را که گفته ام
شوخی و مسخره نکنی و بدانی که
این
نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر
باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم
که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر
مهمل و دروغ است و
نمیتوان گفت که دارای
لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه
دشمن تو هستم و از تو
بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که
دوست صمیمی و وفادار تو
هستم.
.
.
.
.
دوستان خوب
اگه می خواهید بدانید که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخونید



چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 17:48 ::  نويسنده : مرضیه       

 

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

می گویی: دوستت دارم
و من به کبوتری تشنه بدل می شوم
که به کارد گلوگاه اش عاشق است

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

از من فاصله بگیر

هر بار که به من نزدیک می شوی
باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت
از من فاصله بگیر

خسته ام از امیدهای کوتاه

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

طعم صداقتت ! را چشیده ام

تعریفی نداشت لعنتــــی

لطفا کمی دروغ بگو

شاید دروغ هایت, صادقانه تر باشد

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

خسته شدم از آدمایی که می گن:

“تو خیلی خوبی” ، “من لیاقت تو رو ندارم”

بی لیاقت های عزیز

حداقل واسه دلیل رفتنتون یه ریزه خلاقیت به خرج بدین

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

خورشید هم خیانت میکند

این روزها صبح ها دیرتر مى آید وعصرها زود مى رود!

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

آدمهای تنهایی رو می شناسم که همه ی دلیلشون برای تنهایی
نگرانی از تنهاتر شدن است

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم

دست نوازش بر سرش میکشم، میگویم: غصه نخور، میگذرد…

برای دلم، گاهی پدر میشوم

خشمگین میگویم: بس کن دیگر بزرگ شدی

گاهی هم دوستی میشوم مهربان

دستش را میگیرم، میبرمش به باغ رویا

دلم ، از دست من خسته است

/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/

 



چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 17:47 ::  نويسنده : مرضیه       

 

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست



چهار شنبه 3 خرداد 1391برچسب:, :: 17:44 ::  نويسنده : مرضیه       

 

درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

سخت است بالا بروی ساده بیای پایین

قصه ی تلخ مرا سرسره ها میفهمند

یک نگاهت به من آموخت که درحرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها میفهمند



سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 11:43 ::  نويسنده : مرضیه       

شباهت عجیب بازیگران ایرانی به هنرمندان هالیوود

نظر یادت نره.............



ادامه مطلب ...


سه شنبه 26 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 11:35 ::  نويسنده : مرضیه       

 

جهت دیدن ادامه عکسها به ادامه مطلب مراجعه کنید..



ادامه مطلب ...


دو شنبه 25 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 18:46 ::  نويسنده : مرضیه       

 

فلک کور است ، دلم شوریده در شور است
صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…

صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من؟
جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدای اوست!!!
صدای آشنا از اوست!!!
دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش…………………
صدای نعره ام در کوچه می پیچید
خدای من مبارک نیست.مبارک نیست
بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم
بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم
نگار من عروس جشن امشب نیست
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و
داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد
فلک کور است زمین و آسمان کور است
خدای من! خدای مهربان من؟
چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی
همین دختر که امشب بله می گوید
عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی هجله می پوید
قسم می خورد عروس ماست
عروس هجله گاه ماست
کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟
کجا رفت آن قسم هایش؟؟
یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟
وفا و عشق و ایمان هیچ؟
قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟
عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟
چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟
وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟
آهای مردم!
شما هرگز نمی دانید
عروسی را به سوی هجله می رانید
که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود
جهانم بود،تمام کشت و کارم بود
در آغوشش قرارم بود بهارم بود
نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند
مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟
پس چرا این آسمان امشب نمی بارد؟
پس چه می خواهد؟!؟
دلم رنجور و ویران است
نگارم شاد و خندان است
در و دیوارشان امشب چراغان است
درون هجله گاهش بوسه باران است
خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم……
من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم
من امشب سخت بیمارم
رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید



دو شنبه 25 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 18:42 ::  نويسنده : مرضیه       

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است



در نگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز
گر چه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز
بی تو امشب گریه هم با من غریبی میکند
دیده در راهند چشمانم که باز آیی هنوز



سالهاست که من از این جزیره متروک
نامه ای را در بطری
روانه آبهای عالم کرده ام
اگر عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی در هر سرزمینی
سالهاست که اینجا نشسته ام
تا قایقی بیاید و تنهایی مرا
متلاطم سازد



دو شنبه 25 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 18:40 ::  نويسنده : مرضیه       

ذهن ما زندان است

ما در آن زندانی

قفل آن را بشکن

در آن را بگشای

و برون آی ازین دخمه ظلمانی

نگشایی گل من

خویش را حبس در آن خواهی کرد

همدم جهل در آن خواهی شد

همدم دانش و دانایی محدوده خویش

و در این ویرانی

همچنان تنگ نظر می مانی

هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است

ذهن بی پنجره دود آلود است

ذهن بی پنجره بی فرجام است

بگشاییم در این تاریکی روزنه ای

بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد

بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد

بگذاریم که هر کوه طنینی فکند

بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد

بگشاییم کمی پنجره را

بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد

و به مهمانی عالم برود

گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم

بگذاریم به آبادی عالم قدمی

و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی

طعم احساس جهان را بچشیم

و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای

ما به افکار جهان درس دهیم

و زافکار جهان مشق کنیم

و به میراث بشر

دین خود را بدهیم

سهم خود را ببریم

خبری خوش باشیم

و خروسی باشیم

که سحر را به جهان مژده دهیم

نور را هدیه کنیم

و بکوشیم جهان

به طراوت و ترنم

تسکین و تسلی برسد

و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی

در ذهن زمان

و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق

در قلب زمین

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن میروید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن

هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین ؛

نازنین ؛

نازنین

هرگز آدم ، آدم نشود



دو شنبه 25 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 18:6 ::  نويسنده : مرضیه       

 

 



شنبه 21 مرداد 1386برچسب:, :: 16:59 ::  نويسنده : مرضیه       

 

نازگل آن ياس باراني تبار
دختري از نسل گلهاي بهار

يک شبي در ذهن من پرواز کرد
چشمهاي خسته اش را باز کرد

با نفسهايش معطر مي شدم
اه من يک جور ديگر ميشدم

ناز گل با بوي باران بهار
با طراوت با ترنم با وقار

مثل باورهاي بي بنياد من
ميگذشت از کوچه هاي ياد من

خوب يادم هست عاشق ميشديم
با غزل مست شقايق ميشديم

ارزوهامان همه يکدست بود
نا اميدي کوچه اي بن بست بود

روزگاري سبز و ابي داشتيم
عشق در دلهايمان ميکاشتيم

روزها محو تماشاي نسيم
کودک دل مثل شبهاي قديم

ميگذشتيم از شکاف دردها
با غزل از کوه قاف درد ها

تا که يک شب در سکوتي مرگبار
ناز گل با يک صداي غصه دار

قصه هاي رفتنش اغاز شد
درد در دلها طنين انداز شد

حرفهامان حرف پاياني شدند
چشمهامان خيس وباراني شدند

دست من از گونه هايش اشک چيد
قطره اي چون سيل ازدريا چکيد

بعد از ان ارامشم را برده اند
درد ها تنهاييم را خورده اند

جرعه اي از شعر در من اه نيست
از خيالم تا غزلها راه نيست

روزهاي خوب و شادم رفته است
عشق ها ازاعتقادم رفته است

من سرا پا گيجم از عصيان عشق
اين جدايي بود يا تاوان عشق

هر چه خواندم ناز گل را برنگشت
در خيالم دور شد در کوه و دشت

اي مسافر قصه هايت مانده است
يک نفر اينجا به پايت مانده است

يک شبي با حس زيبايت بيا
گاه گاهي با غزلهايت بيا

همچنان در ذهن من پرواز کن
چشمهاي خسته ات را باز کن

مثل شبهايي که عاشق مي شديم
با غزل مست شقايق مي شديم

لاله اي کنج حياتم مانده است
ناز گل در خاطراتم مانده است



دو شنبه 25 ارديبهشت 1386برچسب:, :: 17:29 ::  نويسنده : مرضیه       

 

مینویسم بدون تو
بدون حضور تو
با دلی تنها
با هزار آه
با نگاهی بغض آلود به این فاصله
به این شب ها به این کاغذ های باطله
کاغذ هایی برای کشیدن لطافت نگات
برای بیان مخمل رنگ چشمات
بدون تو
این واژه دلتنگی چه معنای دلگیری دارد
چه وسعتی...چه رنگ شبگیری دارد
بدون تو
سوگی دارد فضای اتاقم
و از با تو بودن خیال میبافم
اشک تمدید می شود در نگاهم
بدون تو آه بدون تو...
حسرت چه جولانی میدهد برای لحظه دیدار
جسمم چگونه میجوشد  در این سوی دیوار
مثل یک بیمار
گذر کند این زمان طعنه تلخی است انگار
بدون تو  قصه نیست
حال امشب و هر شب من است
بدون تو
لحظه های با تو بدون مثل نام قشنگ تو
پرستو وار از خاطره آرامشم کوچ میکند
بدون تو آه که زمان با من انگار گل یا پوچ میکند
بدون تو حال من اما...
پشت یک واژه آه
من تا همیشه تنها
ساده و کودکانه گریه میکنم


 


 



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد