می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
در نگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز
گر چه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز
بی تو امشب گریه هم با من غریبی میکند
دیده در راهند چشمانم که باز آیی هنوز
سالهاست که من از این جزیره متروک
نامه ای را در بطری
روانه آبهای عالم کرده ام
اگر عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی در هر سرزمینی
سالهاست که اینجا نشسته ام
تا قایقی بیاید و تنهایی مرا
متلاطم سازد

نظرات شما عزیزان: